خیانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم
اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم
خیانت کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی :
چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟
خیانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم
خیانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛ خیانت من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم .
مشکل از تو نبود
از من بود
با کسی حرف میزدم
که سمعک هایش را
پیش دیگری جا گذاشته بود . . .

وقتی گلدان شکست ...
مادرم گفت حیف بود ...
پدرم گفت قشنگ بود ...
خواهرم گفت مال من بود ...
برادرم گفت گران بود ...
مادربزرگم گفت دوستش داشتم ...
ولی وقتی دلم شکست کسی آه هم نگفت...

مسافر
سالهاست که از یاد رفته ام...
گاهی...
مسافری...
رهگذری...
آواره ای...
از کنارم می گذرد...
دلت شکسته؟...
خوب می شود همسفر
خوب می شود...

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ...

تو کجايي سهراب؟آب را گل کردند.
تو کجايي سهراب؟ آب را گل کردندچشم ها را بستند و چه با دل کردند...
واي سهراب کجايي آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقايق کردند!
تو کجايي سهراب؟ که همين نزديکي عشق را دار زدند,
همه جا سايه ي ديوار زدن!
واي سهراب دلم را کشتند...

دلتنگی
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید
من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان
چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند . . .

شهرت گم شده
میان همه ی جویها که همراه همه ی رودها،به دریا سرازیر می شدند جوی کوچکی هم بود که هیچ میل
سرازیر شدن به دریا را نداشت.وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟گفت:من هر چند در مقابل عظمت دریا بس
ناچیز و خوارم ...اما...
من "گمنامی گم نشده"رابیشتر از" شهرت گم شده "دوست دارم...
اشعار
صد بار شدم عاشق و مردم صدبار
تابوت خودم به گور بردم صدبار
من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه گول خوردم صدبار
جز مسخره نیست عشق تا بوده و هست
با مسخره گی جهانی انداخته دست...
ایکاش که در دل طبیعت میمرد
این طفل حرامزاده از روز الست...
گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست!
ای دختر شوریده دی و مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست بدون باده میخواهم ، پست!
حقیقت تلخ
او رفت...
من خودم او را فرستادم!ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچکس را واقعا نمی توانم دوست داشته
باشم...باور کنید هیچ نمیدانستم که با مرگ و عشق من هم برای همیشه میمیرد ولی چکار میتوانم
بکنم؟
رفته بود...مرده بود...و هرچه داشتم با خودش همراه ساخته بود...برده بود...من عشق را پس از درک این
اشک خون
از ناله سرشکسته و کمر شکسته ی فقیری که در پهنای این ظلمت بیداد پرور،فریادرسی ندارد...
از همه چیز...
از همه کس...
از همه جا...همه جای این بازار مکاره که در سکوت ستم بارش ، دلالان ، شرافت انسانها را به مزایده
گذاشته اند ،اشک خون می بارد...
پایان زندگی من
همه چیز با پول بود ... و پول مرا رقصاند ... و من بی پول رقصیدم!
همه جا وحشت بود... و وحشت مرا ترساند ...و من وحشت زده ترسیدم!
همه جا سرد بود... و سرما مرا لرزاند ... و من سرمازده لرزیدم!
آنقدر ترسیدم تا ترس از من متنفر شد و آنقدر لرزیدم تا قلبم از جا تکان خورد و به زیر پایم افتاد ...
و قلبم له شد...و من زیر پای خودم جان دادم...
خوشبختی و پدرم
و اینکه امروز ناگهان یاد مرگ پدرم افتادم ! به خاطر سوالی که یکی از دوستانم ساده ام از من کرد که: ...
(راستی چرا اکثریت مردم در این دنیا و اجتماع روی خوشبختی را نمی بینند؟؟؟ )
گفتم :برادر یک روز هم من همن سوال را با پدرم در میان گذاشتم.گفتم : پدر؟ راستی تو هیچ روی
خوشبختی را دیده ای؟...
پدرم خندید!خوشبختی؟در این اجتماع؟! من که ندیدم !
گفتم :چرا؟
گفت :نمیدانم ... همین قدر میدانم که تنها شبی اشتباها سایه اش را ، سایه خوشبختی را در خواب
دیدم...بر اسبی زرین سوار بود.به پای اسبش افتادم،زین اسب را در آغوش کشیدم،به سینه فشردم و
بوسیدم...بوسیدم وخندیدم...خندیدم و گریه کردم!درست مثل گریه ی دیوانه ی بخت برگشته ای که یکبار
دیگرپس از عاقل شدن تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده باشد!آنوقت گفتم آخر چرا؟ خوشبختی یکبار
در کلبه خراب مبنده من را نمیکوبد؟مگر من ؟ مگر فرزند من؟ بشر نیستیم ؟!سایه ی خوشبختی با نعره
های جگر خراش صدا را در سینه ام خفه کرد...فریاد کشید: برو انسان ساده دل.تا هنگامی که کف دست
تو انچه که هست ، هست.خوشبختی را در این اجتماع با تو کاری نیست!
به کف دستم نگاه کردم...شرافت خو را دیدم که مغرورانه و سرفراز پینه های دستم را نوازش می کرد...
من باید آنچه را احساس می کنم بنویسم... و مینویسم!
ولی تو ای پاسدار جهالت!...اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی...قفل کن!...اما فراموش نکن که همان
انسانی که دیروز ندانسته برای تو قفل می ساخت امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد...
داستان کوتاه و زیبای خانم باهوش
یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.
وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:
- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!
– آه چه جالب، شما یه مرد هستید!
مرد با تعجب میگه:
– بله، چطور مگه؟
– چقدر عجیب! همه چیز داغون شده ولی ما دو نفر کاملاً سالم هستیم!
– منظورتون چیه؟
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنهاترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی
تو بگو، از ته دل، من خدا را دارم...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!
ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم
آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم
قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟
انقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم
من گلی بودم در این گلشن تو خارم کرده ای
همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم
همچنان دیوانگان در کوچه بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم بی خریدارت کنم
بعد از این لاف صفا و مهر با مردم نزن
خلق را آگاه از طبع ریاکارت کنم
ای سبکسر دوست میداری سبکسر تر ز خویش
با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم
هر کجا گویم که هستی ، وین زبانبازی ز چیست؟
تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم ...
















