تظاهر به بی تفاوتی...
تظاهر به بی خیالی...
به شادی...
به اینكه دیگر هیچ چیز مهم نیست...
اما
چه سخت می كاهد از جانم این "نمایش"

اين تنها امتحانى است كه وقتى جاى خاليش را با هــــــــــــــــيـــــــچ چيزى
پر نميكنى قبول ميشوى....!
گرچه جاى خاليش بدجور سنگينى ميكند...!
گاهی بــه خـــاطـرش
مـــانـدن را تـحـمــل کن....
رفتن از دست "همـــه" برمی آید ......
تـمـام حـکـم هـای دل در دسـتـم بـود
ولـی بـاز هـم بـه دستـان تـو بـاخـتـنـد

گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور …
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم.. بلکه پر از احساســـم …
دو پا داشتم....
دو پای دیگر !
یک پا برای گذاشتن روی "خیلی چیزها "
و دیگری
برای فرار از " همه چیز " .
.
ببه خاطـــــر "هیـــــچ کـــــس"دســـــت از "ارزشــــهایت" نکـــــش...
چــــون زمانــــی که اون فـــــــرد از تــــو دســـــت بکشــــد،
تــــو مــــی مانـــی و یـــک ..... "مـــن " بــــــی ارزش

شهامت میخواهد
.
.
.
.
.بدونِ " اشک "
.
.
.خاطرات تو را مرور کردن . .
نباید اشک بریزی .......
باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ......
تا کوه شوند ، تا سخت شوند،
همین ها تو را میسازد......
سنگت می کند
درست مثل خودش
باید یادت باشد
حالا که نیست ........
اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند
میدانی؟؟؟؟؟
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید
من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان
چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند . . .
از ناله سرشکسته و کمر شکسته ی فقیری که در پهنای این ظلمت بیداد پرور،فریادرسی ندارد...
از همه چیز...
از همه کس...
از همه جا...همه جای این بازار مکاره که در سکوت ستم بارش ، دلالان ، شرافت انسانها را به مزایده
گذاشته اند ،اشک خون می بارد...
هوایت دست سنگینی دارد.....!
این را هر وقت زد به سرم فهمیدم........
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس
تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز...!!!

دیدی که سخــــت نیســـــت
تنها بدون مــــــــــن ؟!!
دیدی صبح می شود
شب ها بدون مـــــــــن !!
این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…
فرقی نمی کند
با مــــــن …بدون مــــــن…
دیــــــروز گر چه ســـــــخت
امروزم هم گذشت …!!!
طوری نمی شود
فردا بدون مــــــن !!!…

بگو تمام تـــــــــو مال مــــن است
دلــــــــم میخواهد
حســـادت کنم به خـــــــودم…
دست می سوزد با سیگار
به خودت می آیی
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند
نه دستی که شانه هایت را بگیرد
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد
تنهایی یعنی این…!!!
در انتظار چیستی ؟
اینجا هنوز هم تاریک است
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست
وقتی دریچه مسدود است
صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی ...
فقط "میم" مالکیت را آخرش بگذار ...
می خواهم باور کنم ... مـــالــِ تـــو هستـــم.
مدت هاســـــت
نه به آمدن کسی دل خوشـــــــم…
نه از رفتن کسی دل گیـــــــر…
بی کسی هم عالمــــــــــــی دارد…
اعتراف میکنم...
زمانی دل یکی را سوزانده ام...!
حالا یکی یکی یکی
دلم را می سوزانند...
بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ، که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…
صدا ميكنم "تــــــــــــو" را...
اين "جاني" كه ميگويي
جانم را ميگيرد...!
نزن اين حرف ها را
دل من جنبه ندارد
موقعي كه نيستي
دمار از روزگارم در مي آورد...





